خب؛ اگه دو قدم با هم بریم پایینتر و مطالب قبلی رو بخونیم، همهمون متوجه روح ویرانی که من رو ذرهذره خرد کرده بود، میشیم. بلاشک بنده با اسم مستعار «رفیق» حدوداً دو ماه کشنده رو پشت سر گذاشتم و اگه سالهای آینده به این روزها فکر کنم، حتماً به خودم افتخار میکنم که تونستم از این جنگ روانی بزرگ خودم رو نجات بدم. شک ندارم که تمام بیماریها و مشکلات روحی، تا پایان عمر با آدم میمونن و قرار نیست کاملاً درمان بشن. مطمئنم برای من هم همینطور خواهد بود. هنوز هم با وجود حس خوبی که نسبت به این روزها دارم، اگه اتفاق بدی بیفته، در یک لحظه ممکنه فرو بپاشم. فکر میکنم تأثیر و تقصیر همین وضعیتی باشه که توش دستوپا میزدم و الان شاید تونسته باشم خودم رو نجات بدم.اما اصل حرفی که میخوام بزنم، چیز دیگهایه. من توی دورهای بهسر میبرم که بهشکل معجزهآسایی داره زندگی برام بهتر و قشنگتر میشه. من آدم خرافاتیای نبودهم و نیستم، ولی فعلاً دلم نمیخواد انقدر قضیه رو بولد و بزرگ کنم که اگه فردا گفتم حالم بده، خودم از خودم خجالت بکشم. من فهمیدم که زندگی میتونه طوری باشه که از افسردگی آرزوی مرگ کنی که فقط تموم بشه و به آرامش برسی یا از خوشحالی آرزوی مرگ کنی که نکنه فردا حسرت امروز رو بخوری. گرچه هیچکدوم زیاد برامون پیش نمیآد.من فهمیدم که توی هر دو حالت به آدما حق بدم؛ وقتی که خوشحالن یا وقتی که غمگینن. غم میتونه مثل خوره به جون آدم بیفته.نمیدونم در درونم چه اتفاق خوشایندی افتاده، اما دلم میخواد هر روز صبح پنجره رو باز کنم و نفحات صبح رو نفس بکشم. دلم میخواد به گندمزار حوالی کارگاه خیره بشم و تکون خوردن گندمها رو نگاه کنم. حتی تازگیا از بارون بیشتر خوش میآد. معمولاً همه بارون رو دوست دارن،
برچسب:
نویسنده: نرگس قاسمی
تاريخ: يکشنبه
1 مرداد
1402 ساعت: 17:28